تبليغاتX
تبسم معبود
من امانتي از اسمان هستم.
 

 

جانشین خدا هستم روی زمین ، در تکاپوی انسان شدن****

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:14  توسط مريم.ا  | 

 

 

مهربان من! این روزها....

 عجیب بی قرار شده ام...

تنهایم و پر از دلتنگی...

مهربان من! دستهای خسته ام را در پناه دستهای مهربانت بگیر

پناه همه خستگی ها و دلتنگی های این دل بی قرار شو

عجیب دلم هوای مهربانیهای بی انتهایت را کرده است

غصه هایم را همه این بی قراری ها را به تو می سپارم .................

آمده ام تا در  پناه آرامش دل انگیزت قلب خسته ام را آرام کنی....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 14:4  توسط مريم.ا  | 

 

 

عده ای مثل قرص جوشانند در لیوان آب که بیندازیشان طوری غلیان کرده و کف می کنند که سر می روند!!
اما کافیست کمی صبر کنی بعد می بینی که از نصف لیوان هم کمترند!!!

                                                                                                         (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 10:55  توسط مريم.ا  | 

 

 

 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.

فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
و از آن پس
تاکی
که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت:
همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از
غورگی تا انگوری
بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن
حبّه انگوری را برای رسیدن
نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری
شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت:
تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه دار و ندار تابستان مان را.

 


 

مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه.

 

و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت:

 

خدا سلام رساند و گفت:مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 10:18  توسط مريم.ا  | 

 

 

           مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار كه حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو كردنِ خواستنی ست كه خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن.
تازگی ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق .
چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشی نمی سپارد ، مگر یك بار برای همیشه .
جامِ بلور ، تنها یك بار می شكند . میتوان شكسته اش را ، تكه هایش را ، نگه داشت . اما شكسته های جام ،آن تكه های تیزِ برَنده ، دیگر جام نیست .
احتیاط باید كرد . همه چیز كهنه میشود و اگر كمی كوتاهی كنیم ، عشق نیز .


                     بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 16:55  توسط مريم.ا  | 

 

۲۵ دقیقه مهلت
برای این كه دوستت بدارم
25 دقیقه مهلت
برای این كه دوستم بداری
25 دقیقه مهلت برای عشق
زمان كوتاهی است ...
با این همه
من 25 دقیقه از عمرم را كنار می گذارم
تا به تو فكر كنم
تو هم اگر فر صت داری
25 دقیقه
فقط 25 دقیقه به من فكر كن !...
بیا 25 دقیقه از عمرمان را برای همدیگر پس انداز كنیم ...

                                                                                                                     

                                                                                                                                "عمو شلی"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:1  توسط مريم.ا  | 

 

 

زير بيدي بوديم
برگي از شاخه بالاي سرم چيدم
گفتم چشم را باز كنيم
آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:23  توسط مريم.ا  | 

 

وقتی غوغای زندگی تو را از خویش می رباید

و

وسوسه های ایمان سوز

تهدیدت می کند

خلوتی گزین

و عاشقانه به نماز بایست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:4  توسط مريم.ا  | 



سلام : يعني دلم برايت تنگ شده بود.
سلام: يعني من هم همينطور.
امروز هوا سرد شده : يعني ديروز نبودي.
شايد بارون بياد: يعني امروز هستم ، نگاهم کن.
شعري که خواستي پيدا کردم: يعني ديروز همش به فکر تو بودم.
مي خوام بذارمش تو قاب که هر روز بخونمش : که هر روز به ياد تو باشم.
وسط هاي شعر گريه ام گرفت : بس که به تو فکر کردم.
فقط شعر خوبه که آدم رو به گريه مي اندازه : کاش آن لحظه پيش تو بودم.
اونجا که درباره ترسیدن از عشق بود: من از عشق تو می ترسم..
يکي هم براي تو قاب مي کنم، دوست داري؟
دوست دارم.
دوستت دارم /دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 13:34  توسط مريم.ا  | 

تا حالا نگفتم،

وقتی با تو هستم،

بیشتر احساس آرامش میکنم...

"شل سیلور استاین"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:30  توسط مريم.ا  |